رمان عشق دریایی فصل 6
-
تاریخ: 1395/6/13 ساعت: 20:14
هنوز غذامو تموم نکرده بودم که صدای عرفان اومد عرفان-مرسی مامان ببخشید من هیلی خستم میرم بخوابم و رفت طبقه بالا خب زشت نیست یکم اون که داداشمه بلند شه بره ولی من هنور درحال خوردن باشم خاک تو سرم کنن که بلانصبت گاوی میخورم و دوباره سرمو کردم تو غذا و د بخور ی 3 دقیقه بعد نوبت ایلیا شد ایلیا-من رفتم دس...
اولین پست
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 10:38
سلام دوستان عزیز این اولین پستیه که من تو وبلاگم میزارم امیدوارم که بتونم چیز های مفید و آموزنده ای رو برای شما توی وبلاگم بزارم
رمان عشق دریایی
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 10:37
سلام من دریا هستم ی دختر 19 ساله فوق العاده شاد و بی خیال 3 تا داداش گودزیلا دارم خیلی دوسشون دارم ایلیا 26 سالشه مهندس کامپیوتر هستش و ی شرکت داره البته شرکت بزرگی نیستش بعدیش عرفانه که 23 سالشه و ی مقدار زیادی شنگول میزنه خخخ رشته دانشگاهیش عکاسی بوده برا ی مجله ای که اسم نمیبرم عکاسی میکنه و تو ش...
عشق دریایی فصل 2
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 10:36
ی دفعه به خودم اومدم ی نگاهی به ساعت انداختم 4 بود دلم بد جور حوص دریا رو کرده بود ولی هیچ چیز به زیبایی غروب اونم دریا زیبا نیس پس تا 7ونیم ک غروبه وقت زیادی دارم وسایل نقاشیمو جمع کردم و رفتم جلو آینه تا قیافه خودمو ببینم قیافم دیدن داره الان رنگ رنگی با لبخند رفتم جلو آینه روی دماغم گونه هام همه ...
رمان عشق دریایی فصل 4
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 10:34
ی دفعه صدای خنده همه بلند شد ولی ی صدای دیگگه هم بود صدایی غریب اما آشنا ی دفعه عرفانو ول کردم و عرفان ک انگار متوجه تعجبم شده بود از شنیدن صدای ی خنده ی غریبه دستمو گرفت و با اون دستش به همون پسره اشاره کرد عرفان-ایشون همون دوستمون ک به مامان گفتم قراره بامون بیاد اسمش بهزاده -مامان چیزی نگفته بود ...